در آزمون جراحی شرکت کردم و پذیرفته شدم.
اما اندکی بعد… فردی «سفارششده» جای مرا گرفت.
فرسوده شده بودم.
انرژیام را از دست داده بودم.
و تصمیم دیگری گرفتم:
طب داخلی.
در این رشته فارغالتحصیل شدم و وارد کار شدم.
⸻
عشق به آموزش در من ریشه دوانده بود.
استادیار طب داخلی در دانشگاه آزاد شدم —
یکی از بهترین دورههای زندگی حرفهایام.
اما باز هم… «عدم التزام» خوانده شدم.
اینبار به خاطر پوششم که مطابق خواست سنتگرایان سختگیر نبود.
و باز… اخراج شدم. 🫣
⸻
به بخش خصوصی رفتم.
سالها، هر روز هفته، در بیمارستانهای دولتی و خصوصی کار کردم.
در کنار آن، مادری را نیز با تمام توان پذیرفتم.
با تلاش بیوقفه، جایگاهی محترم برای خودم ساختم —
حرفهای، اجتماعی و دانشگاهی.
اما اتاقهای رؤیاهایم چه شدند؟
آیا با هر تجربه جدید بزرگتر شدند؟
تار آموختم — به جای ویولن شوایتزر.
الفبای آواز ایرانی را یاد گرفتم.
حدود ۴۰ ساعت پرواز تجربه کردم.
زبان فرانسه آموختم.
اما هنوز آرزو دارم مانند شوایتزر باشم —
در سراسر جهان به بیماران خدمت کنم.
و این داستان…
هنوز ادامه دارد.
هنوز ادامه دارد.
هنوز ادامه دارد.