دوشنبه 15 تیر 1405
پنج شنبه 30 بهمن 1404
من از ۸ سالگی بزرگ شدم ، بزرگی کردم و برای مادرم پرستاری . ۸ سالگی با شرایط خاص ،، سال های بچگی دور ازایران ، سال های پر از چالش و پر از حس های متفاوت . بزرگ شدم تا جایی که باید می فهمیدم ، بیماری مادرم حرف یهروز و دو روز نیست. تو دنیای بازی و بچگی باید خودمو می کشیدم بالا . مادر بچه کوچیکه خونمون می شدم و شاید هممادر همه . نمیخام از غصه و غم بگم ،، همه ماها درد های عجیب و غریبی داریم .غصه های پنهانی در دلمون هست . میخاماینجوری شروع کنم که همین بیماری غم انگیز ، سرطانی که همه ازش فراری هستن، توی زندگی ما هم بود . شاید همین. باعث شد من یه پرستار بشم .یاد بگیرم کمک کنم ، دست اونی که چشمش به من هست رو بگیرم.شروع ماجرای من تو این زندگی بوداومدم ایران و شروع درس. نه فقط درس دانشگاه رفتن، بلکه درس زندگی. انگار منو برای اینکار ساخته باشن. به خودم قولداده بودم که با بیمارام مثل خانواده ام رفتار کنم، و همین کار رو کردم. با همشون خوب بودم . اصلا همدیگه رو دوست.داشتیم ، و در قبال تک تکشون حس مسئولیت داشتم .ازشون انرژی خوبی می گرفتم، روز و ماهمو می ساختن. الان باید ثابت میکردم که من از مادری پرمهر زاییده شدم ،با رفتارم و پرستاری ام. نباید اشتباه میکردم ، نباید بیماری رو ناراحت میکردم ، باید صدمو میذاشتمتا اینکه شروع به کارم از بیمارستان قلب الزهرا بود، جایی که اکثر بیمارام ، نیازمندان واقعی بودن . تمام شب های کاریم ،تا صبح مراقب اونا بودم . و اما یکسال گذشت و من خوشحال از خرید اولین هدیه برای خودم که ماشینم بود ، ولی خب ..انگار زود بود برای داشتنش، متاسفانه تصادف کردم، چه تصادفی...چیزی از ماشین نموند. تمام اون تایمی که من تو اونماشین سبز رنگ بودم ، با خودم می گفتم پس مریضام کجان ؟؟ آیا اونا به من کمک میکنن؟؟. من میخاستم زنده باشم، اون لحظه های کوتاه برام سال ها گذشت . ناباورانه چشمم رو باز کردم و زنده بودمبدون هیچ آسیبی ، هیچکس باور نمی کرد که آدم تو اون ماشین ، سالم باشه . شاید دعای مادرم بود ، شایدهم مریضام ..اونا منو تنها نذاشتنزندگیم مدیون دعای مادر و پدرایی بود که مشکل قلبی داشتن و من پرستار اونا بودم . خوشحالم که تونسته بودم کمک کنم ..حال من با خوب شدن اونا و ترخیص از بیمارستان عالی میشدبعد از دوسال ، وارد دنیای جدید کاری شدم ، جایی که برام معنای زندگی پیدا کرد . بیمارستان اردیبهشت شیراز ،، عجبروز و شب هایی رو گذروندم ، با آدم های متفاوت ، پیر و جوون،، کوچک و بزرگ ، زن و مرد ، دارا و ندار، از شهرهای.مختلف و حتی از کشورهای دیگه.سالها اونجا بود ، خدمت کردم ، حدود ۲۰ سال کار پرستاری . هنوز هم می تونستم ولی تصمیم گرفتم که بازنشسته بشملحظه ها رو که مرور میکنم ، با خیلی از بیماران اشک ریختم ، خندیدم ، حرف زدم و آرومشون کردم .اونایی که رفتن اتاق عمل. و خوشحال رفتن خونه در کنار خانواده.خانم هایی که زایمان کردن ، با در آغوش گرفتن نوزادشون ، بغضمون ترکیده میشد.حالم با پرستاری خوبه. مراقبت کردن رو دوست دارم. انگار منو برای اینکار ساخته باشن. و البته که بهش افتخار میکنمممنونم از تمام کسانی که توی این مسیر به من معنا دادن و انرژی خوبشون رو در یادم ماندگار کردن ،، و منم انرژی خودمو. به اونا بخشیدمنقطه عطف زندگی من تمام اون لحظه های ناب