در زندگی، نقشهای گوناگونی را بر عهده میگیریم: مادر، فرزند، همسر، معلم، پرستار. اینها نقشهای ارزشمندی هستند، اما باید مراقب باشیم برچسبهایی که جامعه به ما میزند، ما را از آنچه واقعاً هستیم دور نکند. باید از خود بپرسیم:
من واقعاً کجا ایستادهام؟
از زندگی چه میخواهم؟
اگر نقشِ مادر، فرزند یا معلم از من گرفته شود، هویت واقعی من چیست؟
آیا توجه کردهاید زمانی که مادران فرزندانشان را به خارج از کشور میفرستند، از «سندروم آشیانهی خالی» صحبت میکنند؟ این اتفاق زمانی رخ میدهد که تمام احساس هویت یک فرد به حضور فرزندانش گره خورده باشد. نباید اجازه بدهیم به چنین نقطهای برسیم.
در همان زمان بود که لحظهی آگاهی من فرا رسید. با خودم گفتم: «پس خودِ من چه؟»
میدانید، این دقیقاً ۲۴ سال پیش بود. زمانی که عوامل مختلف مرا مجبور کرد شهر، خانه، خانواده و شغلم را ترک کنم و همراه همسری که از فشار و استرس بیمار شده بود، راهی شوم.
چهار سال بعد، خودم هم به دو بیماری سخت دچار شدم.
آن زمان نقطهی عطف زندگی من بود. به خود گفتم:
«باشه، همهی این اتفاقها برایت افتاده. اما آیا زندگیات تمام شده؟ نه، تمام نشده.»
با قدرت ایستادم و اعلام کردم:
«من باید مسیری کاملاً متفاوت را دنبال کنم.»
اگر من، بهعنوان انسانی در دههی شصت زندگیام، بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن این است:
دلیل زندگیتان را پیدا کنید.
یکی از مهمترین دلایل ناامیدی ما، نه مشکلات مالی است و نه محل زندگیمان؛ بلکه این است که نمیدانیم چه میخواهیم و هدفمان در زندگی چیست.
این مسیر آسان نبود؛ پر از فراز و نشیب بود. طی این سالها در امور خیریه، مدارس و کلاسهای مختلف فعالیت داشتم. عشق عمیق من به یادگیری و زبان انگلیسی راهنمای من بود؛ هر جا احساس میکردم باید بروم، میرفتم.
باید از همسرم تشکر کنم؛ او تنها کسی بود که در دوران بیماری کمکم کرد و باعث شد خودم را واقعاً پیدا کنم.
خوشبختانه در همان دوران با معنویت (عرفان) و یوگا آشنا شدم. اکنون پس از ۲۴ سال در این مسیر ـ که هیچگاه واقعاً به پایان نمیرسد ـ محکم ایستادهام، با تمام نقشهایم احساس رضایت دارم و به این که یک یوگی متعهد و موفق هستم، افتخار میکنم.
از خداوند سپاسگزارم که هدیهای زیبا در مسیرم قرار داد: آشنایی با خانم عزیز بجلـی، نماد عشق، مهربانی و انگیزه