تعداد بازدید: 116
زبان : فارسی

ترجمه فارسی سخنرانی

نیکی نیکنام

تاریخ درج خبر : 1404/11/30

ترجمه فارسی سخنرانی

من از ۸ سالگی بزرگ شدم ، بزرگی کردم و برای مادرم پرستاری . ۸ سالگی با شرایط خاص ،، سال های بچگی دور از
ایران ، سال های پر از چالش و پر از حس های متفاوت . بزرگ شدم تا جایی که باید می فهمیدم ، بیماری مادرم حرف یه
روز و دو روز نیست. تو دنیای بازی و بچگی باید خودمو می کشیدم بالا . مادر بچه کوچیکه خونمون می شدم و شاید هم
مادر همه . نمیخام از غصه و غم بگم ،، همه ماها درد های عجیب و غریبی داریم .غصه های پنهانی در دلمون هست . میخام
اینجوری شروع کنم که همین بیماری غم انگیز ، سرطانی که همه ازش فراری هستن، توی زندگی ما هم بود . شاید همین
. باعث شد من یه پرستار بشم .یاد بگیرم کمک کنم ، دست اونی که چشمش به من هست رو بگیرم
.شروع ماجرای من تو این زندگی بود
اومدم ایران و شروع درس. نه فقط درس دانشگاه رفتن، بلکه درس زندگی. انگار منو برای اینکار ساخته باشن. به خودم قول
داده بودم که با بیمارام مثل خانواده ام رفتار کنم، و همین کار رو کردم. با همشون خوب بودم . اصلا همدیگه رو دوست
.داشتیم ، و در قبال تک تکشون حس مسئولیت داشتم .ازشون انرژی خوبی می گرفتم، روز و ماهمو می ساختن
. الان باید ثابت میکردم که من از مادری پرمهر زاییده شدم ،با رفتارم و پرستاری ام
. نباید اشتباه میکردم ، نباید بیماری رو ناراحت میکردم ، باید صدمو میذاشتم
تا اینکه شروع به کارم از بیمارستان قلب الزهرا بود، جایی که اکثر بیمارام ، نیازمندان واقعی بودن . تمام شب های کاریم ،
تا صبح مراقب اونا بودم . و اما یکسال گذشت و من خوشحال از خرید اولین هدیه برای خودم که ماشینم بود ، ولی خب ..
انگار زود بود برای داشتنش، متاسفانه تصادف کردم، چه تصادفی...چیزی از ماشین نموند. تمام اون تایمی که من تو اون
ماشین سبز رنگ بودم ، با خودم می گفتم پس مریضام کجان ؟؟ آیا اونا به من کمک میکنن؟؟
. من میخاستم زنده باشم، اون لحظه های کوتاه برام سال ها گذشت . ناباورانه چشمم رو باز کردم و زنده بودم
بدون هیچ آسیبی ، هیچکس باور نمی کرد که آدم تو اون ماشین ، سالم باشه . شاید دعای مادرم بود ، شایدهم مریضام .
.اونا منو تنها نذاشتن
زندگیم مدیون دعای مادر و پدرایی بود که مشکل قلبی داشتن و من پرستار اونا بودم . خوشحالم که تونسته بودم کمک کنم .
.حال من با خوب شدن اونا و ترخیص از بیمارستان عالی میشد
بعد از دوسال ، وارد دنیای جدید کاری شدم ، جایی که برام معنای زندگی پیدا کرد . بیمارستان اردیبهشت شیراز ،، عجب
روز و شب هایی رو گذروندم ، با آدم های متفاوت ، پیر و جوون،، کوچک و بزرگ ، زن و مرد ، دارا و ندار، از شهرهای
.مختلف و حتی از کشورهای دیگه
.سالها اونجا بود ، خدمت کردم ، حدود ۲۰ سال کار پرستاری . هنوز هم می تونستم ولی تصمیم گرفتم که بازنشسته بشم
لحظه ها رو که مرور میکنم ، با خیلی از بیماران اشک ریختم ، خندیدم ، حرف زدم و آرومشون کردم .اونایی که رفتن اتاق عمل
. و خوشحال رفتن خونه در کنار خانواده
.خانم هایی که زایمان کردن ، با در آغوش گرفتن نوزادشون ، بغضمون ترکیده میشد
.حالم با پرستاری خوبه
. مراقبت کردن رو دوست دارم. انگار منو برای اینکار ساخته باشن. و البته که بهش افتخار میکنم
ممنونم از تمام کسانی که توی این مسیر به من معنا دادن و انرژی خوبشون رو در یادم ماندگار کردن ،، و منم انرژی خودمو
. به اونا بخشیدم
نقطه عطف زندگی من تمام اون لحظه های ناب

  نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.