دوشنبه 15 تیر 1405
پنج شنبه 30 بهمن 1404
بازنشستگی همه ما می دانیم که همهچیز در انتخاب خلاصه میشه این انتخاب های ماست که قراره آینده را بسازه نه آینده حتی فردا...حتی یکساعت دیگه..همه ما حتما چنین انتخاب های را داشتیم که همه با هاشون مخالفت کردند.همون لحظه هست که کلی نکنم می آید در ذهنت نکنه اشتباه فکر می کنم. نکنه همه بگن تو چرا این اشتباه را می کنی ولی به نظر من تو سن ۵۱ سالگی من به این نتیجه رسیدم که ما حسرت کارهای را که در گذشته نکردیم میخوریم نه حسرت کارهای را کردیم به خاطر اینکه من ناهید این انتخاب را کردم که توی سی سال گذشته این شغل را انتخاب کنم و با اون آگاهی انتخاب کردم والان خوشحالم. حس پرواز، حس قشنگیه ..از دوران کودکی ام همیشه به این فکر می کردم..از اون بالا زمین ،آدم ها چه شکلی هستند ؟؟،چه طور ی هواپیما از میان ابرها رد میشود؟؟ اصلا ابرها چه شکلی هستند ؟؟ کلاس پنجم دبستان بودم، رتبه اول شدم کارت هزار آفرین و کتاب برادران رایت جایزه م بود کتاب را می خواندم و زیر و بالا میکردم. چه طوری برای اولین بار این پرنده آهني ساخته شده؟؟یادمه یه روز تعطیل که فرودگاه شیراز جشن بود من به اتفاق یکی از بستگانم که کارمند فرودگاه بود به مراسم رفتم و زمانی که کادر پرواز را دیدم عاشق یونیفرم مدل و استایل خاصشان شدم همه هم شکل ..خط و زاویه براق روی آستین لباسشون بود .دبیرستان را تمام کرد ه بودم و آماده بودم که بروم کتابخانه و یکسال پشت کنکور درس بخوانم تا در رشته خوبی در دانشگاه قبول بشوم تا اینکه خواهرم بهم زنگ زد و گفت که روزنامه خبر آگهی استخدام مهماندار زده و من که عاشق این شغل بودم سریعا روزنامه را خریدم و در آزمون شرکت کردم و تمام مراحل لازم از امتحان کتبی ،گزینش، حراست، و چک آپ های سخت پزشکی را طی کردم تا بعد از اینهمه بالا و پایین ها قبول شدم .یادمه اون موقع این شغل از نظر خیلی ها شغل سختی بود ....خطرناکه ..آینده زندگی ت چی میشه ؟؟ ازدواج ت بچه داری ت ...،؟؟ نمیشه که زن اون بالا باشه و مرد .پایین ،،یه نفر میگفت حتی گنجشک هم می آید پایین به بچه ش غذا می دهد ..ولی من مصمم و با اراده بودم و به این نکات منفی توجهی نداشتم و کارم را شروع کردم .در کارم تنوع بسیار عالی بود ..دیدن کشورها و شهرهای مختلف از اون بالا وای آسمان آبی..طلوع خورشید...ماه با قشنگی هاش تو دل آسمون ...کوهها .. حتی رعد و برق در فاصله دور از ما یه زمان یه تیم ورزشی مسافر ما بودند یه زمان یه گروه موسیقی..و يه زمان هم هنر پیشه های بودند که از بچگی دوستشون داشتم مثل :: علیرضا خمسه اکبر عبدی آشنا شدن با فرهنگ و تمدن های مختلف باعث شد دریچه ی به روی من باز بشه و اون هم نیاز به ادامه تحصیل زبان انگلیسی و من با علاقه وافر تحصیلات م را تا مقطع ارشد مترجمی زبان انگلیسی ادامه دادم و مقالهٔ من حتی چاپ شد و من خوشحال همه عشق بود و جذابیت ...ولی در کنار این همه هیجان بی نظمی های در ساعات کار شبانه روزی داشتیم ،تغییرات در خواب، ،مشکلاتی در شنوایی و گوارش پیش می آمد در بعضی مواقع هم وضعیت اضطراری مثل از دست رفتن یک موتور هواپیما ( جای نگرانی نیست سیستم هواپیما ۵۰ ۵۰ است ) و البته می توان گفت هواپیما ۱۶ برابر از بالا رفت از یک نردبان امن تر هست. ولی خب ،مسافر که این چیزها را نمی دانست ..و ما مثل چشم و گوش خلبان بودیم مثل یک مددکار و پرستار هوایی ... به مسافرین رسیدگی می کردیم یه موقع hypoxia ( کمبود اکسیژن ) بهشون اکسیژن می دادیم و یه موقع hyperventilation( زیادی اکسیژن ) بهشون آرامش میدادیم و کمک می کردیم اضطرابهای مسافرین کاسته شود..من در کنار این سختي ها ايستادم و با شغل م کنار آمدم ،تعصب شغلی ا م قابل تحسین بود و الان در سن ۵۱ سالگی شاد و سرحال اینجا ايستادم..